همه گویند باز باران با ترانه
لیک سخت دارم دوست که گویم
باز باران بی ترانه
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم کجای قطره های بی کسی زیباست
نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای رنج ما زیباست نمی دانم
نمی دانم چرا مردم نمی دانند

کجای اشک یک بابا
که شمعی از گل و آهن به زور چکه باران
روی به سوی همسر و پروانه های مرده اش آرام می گیرد باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند

همه گویند یاد آرم روز باران را
کودکی ده ساله بودم
می دویدم در پی عشق
در پی شور
با دو پای کودکانه
لیک گویم که من کودکی افسرده بودم
نمی دانم چرا مردم نمی دانند

یاد آرم روز باران را
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران
از برای نان
مادرم در کنج باران مرد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم کجای این لجن زار زیباست
بشنو از من کودک من
پیش چشم مردم فردا
هست باران، زیبا از برای مردمان بالا
و آن باران که عشق دارد
فقط جاریست برای عاشقان مست
باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند کاین زمین عدل کمی دارد


