تبليغاتX
امیر قلندر(یه عاشق دل سوخته)

amirghalandar

امیر

amirghalandar

http://amirghalandar.blogfa.com

امیر قلندر(یه عاشق دل سوخته)

امیر قلندر(یه عاشق دل سوخته)

امیر قلندر(یه عاشق دل سوخته)

امیر قلندر(یه عاشق دل سوخته)

ساشی

ساشی کوچولو پس از این که برادرش متولد شد، از پدر و مادرش تقاضا کرد  که او را با نوزاد تنها بگذارند. آنان نگران بودند که مبادا مثل تمام دختر های چهار ساله احساس حسادت کند و بخواهد او ار بزند یا به زمین بیندازد. از این رو حرف وی را نپذیرفتند. ساشی با آن طفل با مهربانی رفتار می کرد تا این که در خواست او مبتنی بر تنها ماندن با طفل موجه جلوه کرد و پدر و مادرش اجازه دادند.

ساشی با غرور به اتاق طفل رفت و در را بست، لای آن را کمی باز گذاشت. برای پدر و مادر کنجکاو وجود همچین شکافی کافی بود تا وی را ببینند و به سخنانش گوش فرا دهند. آنان دیدند که ساشی کوچولو با آرامی به سوی برادر نوزاد خود رفت، صورتش را به صورت او نزدیک کرد و به آرامی گفت:« طفلک، به من بگو پیش خدا بودن چه احساسی دارد. من دارم فراموش می کنم».

نویسنده:امیر قلندر

       

                     

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 22:23 توسط امیر |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا

set as your home page