تبليغاتX
امیر قلندر(یه عاشق دل سوخته)

amirghalandar

امیر

amirghalandar

http://amirghalandar.blogfa.com

امیر قلندر(یه عاشق دل سوخته)

امیر قلندر(یه عاشق دل سوخته)

امیر قلندر(یه عاشق دل سوخته)

امیر قلندر(یه عاشق دل سوخته)

فرق عشق و ازدواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 17:10 توسط الهام |
یک بستنی ساده لطفا...

بعد از مدت ها، یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپ ها. هین طور که داشتم به مردم نگاه می کردم، دیدم یک دختر کوچولوی آدامس فروش آمد تو و رفت پیش یک میز نشست.

برایم جالب بود! پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شد، به سمت آن دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیندازد.

دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت: پولش را می دهم، هیچ چیز مجانی نمی خواهم!

کمی پایش را تکان داد و در حالی که در زیر نگاه سنگین بقیه بود، به پیش خدمت گفت: یک بستنی میوه ای چند است؟

پیشخدمت با بی حوصلگی گفت: پنج دلار.

دختر بچه دست کرد توی لباسش و پولهایش را بیرون آورد و شروع کرد به شمردن پولهایش بعد دوباره گفت یک بستنی ساده چند است؟

پیش خدمت بی حوصله تر از دفعه قبل گفت: سه دلار.

دختر آدامس فروش گفت: پس یک بستنی ساده بدهید.

پیشخدمت یک بستنی ساده برایش آورده که فکر نمی کنم زیاد هم ساده بود!

احتمالا مخلوطی از ته مانده بقیه بستنی ها بود!

دخترک بستنی را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت. وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد، دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا یک دلاری مچاله شده گذاشته برای انعام!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 23:3 توسط میثم |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا

set as your home page