روزی مادر سامی کوچولو او را با برادرش در خانه تنها گذاشت. برادر سامی از او چند سالی بزرگتر بود و زیاد هم اهل بازی کردن با سامی نبود. برادر لحظه ای از سامی چشم برداشت و به کار خود مشغول شد. سامی کوچولو که خیلی دلش تنگ شده بود، به انباری رفت و از جعبه کار پدرش قوطی رنگی برداشت و به خانه آورد و اتاق مهمان را رنگی کرد.
مادرش خیلی دیر کرد و اما بعد از ساعاتی برگشت…
برادر سامی که منتظر داخل شدن مادرش بود سریع به نزد مادر خود رفت و گفت:« مادر من در حال درس خواندن بودم که سامی بر سر جعبه کار پدر رفته و خانه را رنگی کرده است.»
مادر بسیار ناراحت شد و سامی را در حالی که گریه می کرد و داخل اتاق خودش برد و در را بر روی او بست.
مادر که می خواست ببیند اتاق به چه وضعی در آمده است وارد اتاق مهمان شد و با کمال تعجب دیده بود که سامی کوچولو با رنگ قرمز قلبی کشیده و داخل آن نوشته بود:« مادر عزیزم دوستت دارم...»
مادر سامی کوچولو از کار خود بسیار ناراحت شد و به سرعت به اتاق سامی کوچولو رفت و او را که هنوز اشکانش بر چهره جاری بود را در آغوش کشید و بوسه ای را با عشق مادرانه بر گونه های او نشاند...
امیر قلندر
